|
همینجاست؟
|
||
اگر فرزندم از مدرسه بیاید و روی بازوی صندلی من بنشیند و دست در گردن من کند و با شرمساری بپرسد : (( پدر جان من عاشق شده ام .))باید چه کار کنم؟ او را از این عشق وحشتناک بترسانم و سرزنش کنم؟من
نمی توانم این کار را بکنم . به جای آن می خندم و از او می خواهم که جزئیات را بگوید . چرا باید با وعظ و اندرز بی مورد این روحهای تابناک را تیره و تار سازیم؟
لذات فلسفه(ویل دورانت)
می خواستیم آپولو هوا کنیم
می خواستیم دکتر بشیم و دکتر بازی می کردیم
دوست داشتیم معلم باشیم و معلم بازی می کردیم
یا اینکه
صدای آهنگ رو بلند می کردیم و مثل خواننده ها داد می زدیم و می رقصیدیم
یا اینکه
می خواستیم پلیس باشیم
آره پلیس
شبا که ما خوابیدیم، آقا پلیسه بیداره، با دزدا خوب می جنگه، ما پلیس رو دوست داریم بهش احترام می گذاریم
می خواستیم فضا نورد باشیم
تا بریم اون بالا، پیش خورشید؟ پیش ماه؟ یا اینکه معلق تو هوا باشیم و فیلممون پخش بشه
کارتون سیندرلا می دیدیم و دوست داشتیم عاشق باشیم
یا زیبای خفته که عاشقمون باشن
یا سرندیپیتی و یه دوست واقعی داشته باشیم
دوست داشتیم مادر باشیم و مامان بازی می کردیم
عروسک بازی می کردیم و آرزوی داشتن یه بچه رو داشتیم
کارتون فوتبالیست ها رو می دیدیم و فوتبال بازی می کردیم و دوست داشتیم یه فوتبالیست بزرگ باشیم
می خواستیم عابدزاده باشیم یا کاکرو؟
و ...هزار تا آرزو...
روزها می گذشت و ما بزرگ می شدیم
سالها گذشت و ما بزرگ شدیم
خودمون رو مثل دکترا کردیم،مثل معلم ها، مثل خواننده ها، مثل پلیس ها،مثل فضا نوردها، مثل سیندرلا، مثل زیبای خفته، مثل سرندیپیتی، مثل فوتبالیست ها، مثل مادرها...
اما دیدیم که معلم ها دوست نداریم
از پلیس ها فرار می کنیم
انگار که نسبت به دکترها هم بی تفاوت شده بودیم
تو کشور ما چیزی به اسم فضا نوردی نبود
فکر کنم صدای خوبی برای خواننده شدن هم نداشتیم و تازه من که دختر بودم
مثل اینکه سیندرلا و زیبای خفته و سرندیپیتی هم فقط تو قصه ها و کارتون ها و فیلم ها بودن و دوستی وعشق فقط دو تا کلمه قشنگ بودن
من دختر و فوتبالیست بودن کجا ؟ تازه ما که همیشه می باختیم و عابدزاده هم سکته کرده بود
و مادر..... می دونی این روزا مثل اینکه کسی دیگه دوست نداشت که مادر باشه، بعضی زنها دوست داشتن اما شوهراشون بچه نمی خواستن یا اگه هر دو می خواستن پولش رو نداشتن، البته اگه راستش رو بگم خوب بعضی ها به این آرزوشون رسیدن...
نه هرکه چهره بر افروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاهداری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گدا صفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم که آدمی بچه ای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا که قدر گوهر یکدانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
من بودم و اتاق خالی ... و ماهها می گذشت و من در انتظار رحمتی ِ حکمتی یا شاید خبری از جانب همه کس و هیچ کس ِ
از جانب خدا و یا شاید گشایش راهی ...
راهها ؟ گشایش ؟ گویا نه راهی بود برای انتخاب و نه گشایشی از سوی کسی که همیشه خدا خواندیمش و نه رحمتی
و نه حکمتی و نه هیچ خبری از جانب همه کس و هیچ کس و نه دوستی ...
و نه دوستی.
و من فکر می کردم که چرا ِ که چرا اینگونه شد یا باید می شد یا شاید من انتخاب کرده بودم . تمام کتابهایم را می گشتم ِ
به هر جا می نگریستم دنبال جوابی
که مگر من به چه کس بد کردم که اینچنین سزاوار امتحان بودم یا محکوم بودم به عذاب؟به کدام عذاب؟به کیفر کدام
گناه ناکرده و چه نامردانه می رنجاندند آدمها ...
مگر همه ما از یک جنس نبودیم؟مگر همه راه نمی رفتیم و نفس نمی کشیدیم؟پس چرا اینقدر متفاوت؟
من به کیفر کدام گناه ناکرده اینچنین سزاوار عذاب بودم ِ مثل الاغ بوریدان مثال آن فیلسوف اسکولاستیک را شنیدی
که می گفت : الاغی به یک اندازه تشنه و گرسنه بود ِ ظرف آب و غذا را به فا صله مساوی از الاغ گذاشتند و چون
به یک اندازه گرسنه و تشنه بود نتوانست انتخاب کند و ...مرد.
و من شده بودم مثل الاغ بوریدان و به همان اندازه بلا تکلیف ...
و چه مسخره بود وقتی که دیگران راجع به من قضاوت می کردند...
و من چه معلق ِچه آویزان ِچه در مانده
می گذشتم چرا که اگر نمی گذشتم چه می کردم
و آن خدایی که این همه سال پرستیدیم کجا بود؟چرا؟چرا اینطور...
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود این راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولی به خون جگر شود
وقتی که صبح می شه به هم فحش می دن و از همدیگه کش میرن،وقتی که ظهره تو سر هم می زنن و دزدی می کنن،وقتی که عصره دل هم رو می شکونن،وقتی که شبه همدیگر رو له می کنن و مسخره می کنن،وقتی که خوابیدی دیگه نفسی نمی گذارن.
صبح و ظهر و عصر و شب و هر روز خدا و همه جای دنیا.
می دونی اون صبح ها جون آدما رو می گیره.ظهر ها درد تو جونشون می ندازه.عصر ها اونا رو از هم جدا می کنه و شبها به حال خودشون رها می کنه.با اینکه عاشقش از ترس ازش لب از لب باز نمی کنیم و وقتی که کردیم می گیم غلط کردم بزرگی و ببخش.
صبح ها ميدوئي،ظهر ها مي خوري،عصرها تو سرت ميزني و شبها مي خوابي.صبح ها مي خوابي،ظهر ها رو طي مي كني،عصر ها دراز مي كشي و شبها ثانيه ها رو براي فردا صبح مي شمري.نفس مي كشي و طي مي كني و از كجا مي آيي و كجا مي روي و اصلا بايد چيكار كني يه مشت حرف مسخره ان وقتي كه هيچي نداري.همه چي داري و هيچي نداري و طي مي كني و طي مي كني و تحمل مي كني و تحمل مي كني و راستي حتي حق حرف زدن هم نداري.
دلت براي صحرا و كوه و دشت و مادرت و پدرت و نفسهاشون تنگ مي شه.دلت براي خود خودت كه توي اين صبح ها و شبها گم شده و اصلا يادت نمي ياد كه چي بودي تنگ مي شه،دلت براي هدفهات و آرزوهات و پيروزيهات تنگ مي شه،دلت براي كودكيت تنگ مي شه،دلت براي يه دل مهربون و بي اضطراب و پاك و صاف و ساده و بي ادعا كه داشته باشي تنگ مي شه.
صبح ها خون مي بيني و ظهر ها خون به دل مي شي و عصر ها يه مشت مرده و شبها مر ده هايي از جنس پوست و گوشت و استخوان كه راه ميرن و سر گردوني و معلقي و اي كاش حداقل ناقل اين بيماري نبودي و كاش هرگز ميكروبش وارد بدنت نمي شد و اي كاش فقط يك لحظه همه تو رو با تمام وجودشون همونطور كه هستي قبولت مي كردن.
كاش همه ي اينا يه خواب بود و دنياي من،دنياي بدون هيچ تبعيض و مقايسه مي شد فقط اگه خدا مي خواست كه دست از مقايسه بر داره و از اون اول به همه يه جور حق مي داد،ولي اون يا نخواست يا نبود.اما خوب مايي كه روز به روز همديگر رو بيشتر از روز قبل ميكشيم چي؟
تمام گناهش این بود که فقط نمی دونست تقصیر خداست یا خودش یا آدما
یا همون دنیا یا کره زمینی که همیشه از روز اول داشت می چرخید.
می گفت اگه تمامش همین باشه یا اصلا همیشه همیشه دنیا بخواد همینجوری بمونه
خوب خیلی مسخره بود و منم بهش حق میدادم.
گاهی همه چیز اینقدر سخت میشه که انگاری یه سنگ پرت می کردن توی گلوش
اینقدر گلوش سفت می شد که دیگه نمی تونست نفس بکشه
فقط دست و پا می زد مثل خیلی از اوقات
دست و پا می زد
دست و پا می زد
و ما غرق و غرق تر می شویم شاید بیشتر از همه...
نگاهش به آسمان آبی بود
نسیم خنکی می وزید
و صدای گنجشکها
...
آرام آرام سقوط کرد...
...
...
زندگی از نظر دیگران ادامه داشت...
دو تا دست،دو تا پا،دو تا چشم،بینی و دهان،با یه عالمه دستگاه پیچیده.آخرش جدایی،آخرش نمیدونیم چی میشه.
فقط یه جفت دست به یادمون می مونه،یا دو تا چشم،یا پاهاش،اما اونم تا وقتی که دست و چشم و پاهامون کار بکنه.بعدش دیگه دوباره ماییم که در نظر دیگری زنده هستیم تا اینکه اونم در نظر دیگری زنده باشه وبس.
من
من یه عالمه هستم،گاهی خیلی خوبم
منظورش رو میدونی یه انسان خوب
گاهی خیلی بدم
منظورم رو که میفهمید؟یه انسان بد
گاهی خسته میشم و سر به دیوارمیزنم
میدونین که واقعیت نداره،فقط پاهاش رو روی زمین می کوبه و گریه میکنه
من میدونم گاهی از خودش متنفر میشه و با یه من عسل هم نمیشه خوردش.
وقتی من این هستم،حتی قابل پیش بینی شاید نباشم،چطور خودم دیگران رو بشناسم.
من،من،من
من نگرانم
من پر از آرزو هستم
من دلم میخواد تلاش کنم
انگاری پاهاش رو بستن،چون نمیتونه پروازکنه و بال و پر بگیره
در هر نگاهم به هزاران هزار اتفاق پیش نیومده فکر میکنم
و به دنیایی که ازدست دادم و میدم
و به حسرت به دست آوردن
من یه انسانم،آره اون یه انسان به حکم آدم بودنش؟
نه اون یه آدم به حکم انسان بودنش؟
هر چی که هست مثلا گربه نیست،اون یه انسان
من یه انسانم
من دلم میخواد که فوق العاده باشم
دلش میخواست مثلا همین الانش ام از کسی دلگیر نمیشد و کسی رو دلگیر نمیکرد.
میدونی خیلی براش دوری سخت بود،اما جز تحمل راهی نبود.
من یه انسانم
به حکم انسان بودنم باید ببینم
من یه انسانم
به حکم انسان بودنم باید بشنوم
باید ببینم عمر گل کم میشه و کوتاه و کوتاه وپژمرده میشه وتموم
باید بشنوم که صداش آروم آروم خاموش میشه
آخه من یه انسانم
دلم برای صدای قلبشون تنگ شده،قلبی که تپیدنش رو شنیدم و قلبی که عاشق شنیدن تپیدنش هستم
قلب مادرم چقدر قوی و محکم می نواخت،میگفت من هستم آروم باش
میدونی تازگیها که نه ولی کم کم داشت صدای قلب مادرش آرومتر میشد
هزار افسوس از ضربه های کوبیده شده و تموم شده و رفته
هزار افسوس بر لحظات زیبایی که طی میشد
هزار افسوس که انسانم
چرا که ناچارم با آروم شدن ضربه ها خو بگیرم
چه سخته گفتن احساسی که بیان شدنی نیست
صدای خاموشی که از تاریکی برمیخواست
صدای خاموشی که پر از ابهام بود
صدای بی صدا
لحظات زیبا کمی آرامتر راه بروید
کمی آرام قدم بزنید
شما که راه میروید
کمی آهسته
کمی آهسته...
نفس گرم،دلش گرم،وجودش گرم،اما زود سردش میشه،جلیقه بافتنی وشلوار زیر دامن،دستای توپولی مهربون مهربون.نشستیم تقریبا گرد نه نیمدایره بود پشت یه دایره،نور توی چشم همه ی ماها می خورد.دقیقه ها میگذشت،دلها گرم بود،فقط به هر چی که توی دلمون بود فکر میکردیم،شاید سلامتی،شاید پول،شاید ازدواج،شاید خوشبختی،دوستان وآشنایان.
شوخی میکردیم آخه دیگه اینکارم نکنیم پس چی؟
آره داشت نزدیک می شد،نزدیک و نزدیکتر و ما مثل همه سال امیدوار بودیم،شاید خوش باشه،خوب باشه و...
همین شاید که زندگی ماها رو ساخته،مگه نه؟
ممکن بودن و ممکن نبودن.
خلاصه بمبه ترکید ودل ما هم هوری ریخت،مثل اینکه همه چی نو شده بود،ثانیه ها و دقیقه ها وساعت ها در طول تاریخ بی مثال بودن و ما هم می خواستیم بی مثال و تازه و نو و جدید باشیم.
عیدی و خنده و...
و چه خوش بود مثل بیست و سه سال قبل و چه غمگین بود چرا که این یکی هم میگذشت و سیصد و شست وپنج روز دیگه چی شده بود رو هیچ کس نمیدونست.
به هر چی که دوست داشتم فکر می کردم،به شبح توی ذهنم و به وجود آورندگان و همراهان من،همه و هیچ،همه و هیچ و بس لحظه ای بزرگ بود.
میدونی داره مینویسه،گلهای روی ملافه و پتویی که زیاد دیدتش و چقدر رنگ به رنگ ودستای مهربون همونی که آرامش دهندس،مادر.
وچه غریبانه روزهای خود را شب و شبهای خود را صبح میکنیم،غریبیم چون نمیدونیم از ناکجاآباد آمدیم و در کدام ناکجاآباد هستیم و به کدام ناکجا آباد میرویم.
اگه گفتی چرا نمیدونیم؟
نیمدونیم ناکجاآباد یا دنیای واقعی حالا یا تمام شدنی یا ناشدنی،برای اینکه در پی مقایسه سه جهان هستیم و چون از دو جهان بی خبریم ناگزیر مقایسه مان بی جواب است.
و چه تلخ است دانستن ونتوانستن،ندانستن وندانستن،بودن ونبودن.
بودن و نبودن.
(( خواهشمندم از زندگی خود لذت ببرید))
لذتی غیر از مطمئن شدن؟
اینه؟
همه اش همین؟
بگذار تمام زندگیم توی غم و بدون لذت که نمیشه گفت،با لذت کمتری طی بشه.
صادقانه به استقبال مرگ رفتن بهتر از به دروغ زندگی کردنه.
آره اون همیشه فکرش اینجوری بود،بدون جواب،یه چیزی که نه به آسمون می رفت ونه به زمین،مثل دنیای خودمون معلق معلق
گردو بی پایان
دخترک قصه ی ما فوق العاده نبود،شاید،شاید کمتر از نیمه متوسط ولی دلش فوق العاده کوچیک بود.
|
|